دنیای تنهای من

 

): همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

....................................................

  هميشه از نگاه <<تو >> ساده عبور ميکنم... از اين که عاشق<< تو >>ام حس غرور ميکنم... دوباره با سلام<< تو >> تازه تازه مي شوم... با نفس ساده<< تو >> غرق ترانه مي شوم... با<< تو>> ستاره مي شوم با <<تو>> ستاره مي شوم


نوشته ی ودیگر هیچ... در ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ در چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦

 

نظر سنجی

خوش حال میشم دل نوشته های شما را بخونم

بودن خود را فریاد بزنید

بهترین حس دنیا در یک جمله؟

نظر خودم

بهترین حس دنیا

...حس بخشیده شدن در آسمان بهترین احساس دنیاست...

 /////////////////////////////////////////////////////

برای اولین بار....می نویسم....زیباترین حس دنیا را

 

 

یه در آهنی ...خیلی ساده ، _

ساده تر از اونی که میشه تصورکرد...

با سقف ایرانت شده ... وسط چند تا ساختمان بلند ...

.. خود نمایی می کرد..

.. از در که وارد میشی ،روبرو یه اتاق هست که بهش میگن، کتابخانه...

می پیچیم سمت راست...

/ باور کردنی نیست.../

نور، همه جا نور میبینی....

صدای قرآن ...

در و دیوارش، پر از پرچم

شکوهی ،بی وصف.... سنگینه،

درک اونجا خیلی سنگینه....

انگاری، تمام غصه عالم ،توی دلما نشسته بود...

...... هیچ وقت نمی توانم ...

هیچ یادم نیست....

/ صحبت از آش بود.../

آش نذری...

گریه امان نمیدهد...

" او را آرام کنم یا خود را"

" گریه نکن.."

... این تنها یک جمله نیست

صدایمان کرد......

او که ساده ترین؛ وپاک ترین بود.....

باور نمیکنم.....

این رویاست....

همه برای دیدن او سرو دست میشکستن

ما تنها در گوشه ای ،گریه میکردیم....

صحبت میکرد....

صحبت از آش نذری...

یک باره ،از میان اون جمعیت...

/ صدایمان کرد/

_چرا گریه میکنی؟""

_پاسخ داد:

" من اونی نیستم که باید باشم"

" خدا ما را نمیبخشد.."

ودیگر هیچ یادم نیست..

گریه... ،صدایمان کل فضا را گرفته بود..

توصیف، سخت است...

او چه می گفت ،یادم نیست...

هرچه بود، از ما بود

گفت: فقط یک چیز

" خداوند ، شما را بخشید"

 

اینجا بوی خدا میدهد...

اینجا تکیه ای از بهشت است..

اینجا میتوان دید قدم های خدا را...

حس میکنم بخشید شدن را..

حس میکنم پاک شدن را..

حس میکنم خداوند را..

سخت است بگویم...

الان، وقتی، گریه میکنم و

با او حرف میزنم..

باور دارم ،صدایم رامیشنود..

باور دارم، مرا می بیند..

باور دارم ،با من هست، همه جا...

خوشا به حالم...دوستش دارم به اندازه بزرگی خودش..

بهترین حس دنیا در یک جمله؟


نوشته ی ودیگر هیچ... در ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ در دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥

 

بازي كلمات

زمين، آسمان، قلم، دفتر، ماه،
دلتنگي، بي ريا، بي جان، عشق، روشني
لحظه ها، زندگي، تيرگي،  يك وداع
حادثه، عاشقي، يك تپش، يك صدا
جيره ها، بينوا، يك جفا، يك وفا
لاله ها، دل ريا، در خفا، يك ندا
بيم و ترس، هول و هوش
كوچه ها، جاده ها، يك سفر
راه عشق، بي ثمر
ديده ها بي فروغ
سينه ها بي صفا
آب و غم، نان و سنگ
يك زبان، يك صدا
دين و دل، جان و روح
يك فروغ، يك سحر، يك غروب
آه من، ناله ها
شور تو، باله ها
رقص و مرگ يك هوار:
هاي و هاي
هاي و هاي
مرده ها، روزه ها، يك اتم، يك فضا
سايه ها، سايه ها
پس ز پيش، پيش جدا
من ز تو، تو جدا
من اسير، تو رها
واژه ها بي صفا
واژه ها بي دوا
دل غريب
دل نحيف
نبض ها بي صدا
قلب ها بي صدا
زندگي بي صدا...
 


نوشته ی ودیگر هیچ... در ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ در دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥

 

.

و دیگر هیچ......


نوشته ی ودیگر هیچ... در ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ در چهارشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٥

 

 


یادته

س.ق:

یادته من همیشه از دریا می ترسیدم،از موج های دریا گریزون بودم ولی تو عاشق دریا بودی اما بخاطر من هیچ وقت پیشنهاد نمی دادیکه کنار ساحل بریم ،

تو همیشه ساعت ها با من از دریا صحبت می کردی اما حتی یکبار هم نمی گفتی که کنار دریا بریم،

یکبار از آرامشی که دریا بهت می ده صحبت کردی حسودیم شد دوست داشتم منم این آرامش را حس کنم ،این دفعه بهت پیشنهاد دادم که به کنار دریا نمی ره از خوشحالی نمی دونستی چیکار کنی فقط بهم گفتی :زود برو تو ماشین تا پشیمون نشدی ،خیلی زود به دریا رسیدیم وقتی نگاهم به دریا افتاد از حرفی که زده بودم

پشیمون شدم ، خواستم بگم برگردیم که شادی تو مانع حرفم شد، ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود با هر قدمی که بر می داشتیم ترس بیشتری وجودم را می گرفت،

چشمانم را بستم که نزدیک شدنم به دریا را نبینم .

با فریاد دو چشمانم را باز کردم، دریا را جلوی خودم دیدم از وحشت یک قدم به عقب برداشتم ، تو فریاد شادی سر می دادیاما من؟!

اشک در چشمان حلقه کرده بود، روی شن ها نشستم . ثانیه شماری می کردم تا به خانه بریم ، تو هم کنارمن نشستی ،بلند بلند خدارا شکرمی کردی که بالاخره

تونستی به ترس من از دریا تمامی بدی،کیف پولت را از جیبت در آوردی، ساعت را هم درآوردی!گفتی من میرم تو آب هر وقت فکر کردی که تو هم می تونی و دوست داری بیای تو آب صدام کن باشه،آمدم مانع رفتنت به داخل آب بشم که دیدم خیلی دیر شده تا کمر جلو رفته بودی!بعد از چند دقیقه فقط سرت پیدا بود ،

 آخرین چیزی که یادم می یاد اون موج شدید بود وقتی اون موج به ساحل خورد من از ترس به طرف ماشین دویدم ،اما تو هیچ وقت نیومدی که ماشین را روشن کنی وبا هم به خانه بریم....حالا توی کویری ترین شهر زندگی میکنم که هیچ وقت نگاهم به دریا نیفتد.




 

 


نوشته ی ودیگر هیچ... در ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ در شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٥

 

سادگی هايم را فروختم به پشيزی که ندانستم از کجا می آيند و مرا با خود به کدام ديار ناآشنا ميبرند!


نوشته ی ودیگر هیچ... در ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥

 

 

 

به امید روزی که گره ی انگشتان ما بر روی کیبورد، نقاش خط خطی های این صفحه باشد

 


نوشته ی ودیگر هیچ... در ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ در جمعه ٥ اسفند ،۱۳۸٤

 

در اوج تنهايی و غم می نويسم

                               

                                     به پيش روی من تا چشم ياری می کند درياست

                                     چراغ ساحل آسودگی ها در افق پيداست

                                   در اين ساحل که من افتاده ام خاموش

                                   غمم دريا      ...............دلم تنهاست

 

                                                       برای کسی که تمام دنياش تنهايه

 


نوشته ی ودیگر هیچ... در ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ در یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٤

 

در پياده روی هر خيابانی هميشه رهگذری هست که در حال راه رفتن دارد خواب می بيند

 

دلم گرفته به اندازه ی تمام دلتنگی های عالم ٍ شيشه ی قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترين تلنگری می شکند. دلم می خواهد فرياد بزنم ولی واژه ای نمی يابم که عمق دردم را در فرياد منعکس کند . فريادی در اوج سکوت که هميشه برای خود سر داده ام کاش می شد پرواز کنم ...پروازی بی انتها به سوی ابديت.....

 

با سلام به دوستان عزيزم.....بيست بهمن تولدم ....دردناک تر از اين نمی شد ...خيلی ناراحتم...حتی نمی فهمم چی نوشتم..خيلی تحملش سخته...

 

گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟

                                                 من غريبانه به اين خوشبختی می نگرم

                                                  من به نوميدی خود معتادم

گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟

                                                 لحظه ای و پس از آن هيچ

پشت اين پنجره شب دارد می لرزد

و زمين دارد باز می ماند از چرخش

پشت اين پنجره يک نا معلوم

                                                نگران من و توست


نوشته ی ودیگر هیچ... در ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ در یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤

 

دلیلی برای انتخاب این شعر برای این آپدیتم ندارم ....ولی این رو خوب میدونم که عاشق آهنگ فیلم مرسدسم.....

..........که رور جلد نوار این شعر متعلق به مرحوم شهرام دانش است

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با کوچه آواز رفتن نیست - فانوس رفاقت روشن نیست
نترس از هجوم حضورم - چیزی جز تنهایی با من نیست

وقتی تو نباشی من به من مشکوکم - به هر گل، به هر سایه روشن مشکوکم
مشکوکم به اشک کبوتر، مشکوکم - مشکوکم به خواب خاکستر، مشکوکم
بی تو به کابوس و به رؤیا مشکوکم - به شعله، به پروانه حتی مشکوکم


«
باز امشب فانوسی روشن نیست - با مرگ این شب یک شیون نیست
از کوکب تا کوکب خاموشی - شب هست و شوق شب کشتن نیست»*

ترسم نیست بی تردید از «جاده»** از سایه - تاریک تاریکم ، من از من می ترسم

«
من از سایه های شب بی رفیقی - من از نارفیقانه بودن می ترسم»***

با کوچه آواز رفتن نیست - فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از هجوم حضورم - چیزی جز تنهایی با من نیست
-------------------------------------------------------------------------------------------
ترانه فیلم « مرسدس» ، با شعری از ایرج جنتی عطائی

*
این دو بیت، از ترانه حذف شده است.
**
از بن بست

***
چرا دل ببندم به شبکوچه گردی - که از این سکوت سترون می ترسم


نوشته ی ودیگر هیچ... در ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ در شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤

: