می شکند سکوت غریبانه اتاق
با فریادی و نهیبی برخود
تا شاید
به خود آید این جان خمود وخواب آلود
دهان کج . چشم بسته وآینه ای در پیش
با این هیبت دلقک وار هم اما
به خنده در نمی آیم . گریه ام می گیرد
چون با یک چشم هم می توان
نقش درد آلود زندگی را در آینه دید
آآرام . سنگین. مبهوت
پشت بر آینه شاید. هیچ و شاید همه چیز
رایحه ای همسفر باد. حضوری غریبانه.
و فضای انباشته اتاق
روی برمی گردانم . با ترس و امید
با امیدی که شاید
نشسته سرد و بی حرکت درون مبل
کناره پنجره . یا
با آشکارا خشمی
قدم زنان در اتاق .
صدایی می شنوم . به گمانم
چیزی در وجودم می شکند
شاید بغضی به قدمت تمام تنها یی هاست
آوای آهی به امید پرواز
رهیدن
شاید هم . صدای بدرود من دیگر است . که
نرم و سبک . با کوله باری در حال گریز است.
این بار در آینه تصویر دلقکی است که می خندد.