دنیای تنهای من

 

): همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

....................................................

  هميشه از نگاه <<تو >> ساده عبور ميکنم... از اين که عاشق<< تو >>ام حس غرور ميکنم... دوباره با سلام<< تو >> تازه تازه مي شوم... با نفس ساده<< تو >> غرق ترانه مي شوم... با<< تو>> ستاره مي شوم با <<تو>> ستاره مي شوم


نوشته ی ودیگر هیچ... در ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ در چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦

: